غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
300
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
مصر به نام او خطبه نمىخوانند . هم در اين سال لشكر ختا به عزم خوارزم از جيحون گذشت . فرمانرواى خوارزم ، خوارزمشاه ارسلان پسر اتسز با لشكر خود به آمو دريا راند تا با آنان مصاف دهد و راهشان ببندد . ولى بيمار شد و خود در آنجا درنگ كرد و لشكر خود را با يكى از امراى بزرگ به مقابلهء دشمن فرستاد . سپاه خوارزم منهزم شد و سردار سپاه اسير گرديد . لشكر ختا او را با خود به ما وراء النهر بردند . خوارزمشاه همچنان رنجور به خوارزم بازگشت و در آنجا از دنيا برفت . پس از او پسرش سلطان شاه محمود به پادشاهى رسيد . پسر بزرگ او علاء الدين تكش در جند اقامت داشت . چون شنيد كه سلطان شاه محمود به جاى پدر نشسته است از پادشاه ختا عليه برادرش يارى خواست . او نيز سپاهى به سردارى فوما به يارىاش فرستاد . اينان بيامدند تا به نزديكى خوارزم رسيدند . سلطان شاه همراه با مادر خود از شهر بيرون آمد و آهنگ خراسان كرد ، و تكش خوارزم را بگرفت . در سال 569 نور الدين محمود پسر زنگى بن آق سنقر صاحب شام و جزيره و مصر ، در روز چهار شنبهء يازدهم شوال بمرد . در ميان پادشاهان هيچ كس از او نيك سيرتتر و عادلتر نبود . و اگر چيزى مىخورد يا چيزى مىپوشيد يا در كارهاى شخصى خود مالى صرف مىكرد همه از حاصل ملكى بود كه از سهمى كه از غنايم جنگى به او رسيده بود ، خريده بود . زنش از تنگى معيشت به او شكايت برد . سه دكان در حمص كه هر سال حدود بيست دينار كرايهء آنها بود به او داد . چون زن آن را ناچيز شمرد گفتش : من جز اين ندارم و آنچه در دست من است از آن مسلمانان است و من خزانهدارى بيش نيستم ، به آنان خيانت نمىكنم و به خاطر تو خود را در آتش جهنم نمىافكنم . چون از دنيا برفت پسرش الملك الصالح اسماعيل يازده سال داشت . مردم شام و صلاح الدين در مصر سر به فرمانش نهادند . صلاح الدين به نام او در مصر خطبه خواند و سكه زد . در سال 570 سيف الدين غازى ديار جزريه را گرفت . امرايى كه در دمشق و حلب بودند بيمناك شدند كه مبادا سيف الدين عازم سرزمينهاى آنان شود . پس الملك الصالح را وادار كردند كه با لشكر خود به حلب رود تا سيف الدين را از آمدن به شام باز دارد . چون دمشق از سلطان و لشكر خالى شد صلاح الدين به دمشق راند